خرید بک لینک
شخص (x) یک گناه بی لذت برای من است، گناهی که از آن فقط رنج عایدم می شود و در انتهای ارتکابش حس مغبون بودن و دو سر طلا شدن دارم: من به خیلی از رفتارهایم حالت آگاهانه داده ام، اندیشه ام مثل سایه دنبالشان می کند، غالب آنها درست مثل ظرفهای کدر ادویه ام یا سبزی های خردشده در فریزر یک اتیکت دارند و وقتی سراغشان می روم، با خاطرجمعی می روم؛ اما رفتارم نسبت به خاطره شخص ایکس با وجودی که برایش اسم انتخاب کرده ام، اگر نگویم همیشه ولی غالبا، به خاطر خشم و تناقضات درونی ام دستخوش حرکتی واکنشی و غریزی و در واقع بی اندیشه می شود. روی پکیج شخص (x)، ویژگی هایش را برای اینکه جای بیشتری نگیرد، به صورت رمزی نوشته ام، این علائم اختصاری، درست مثل ویژگی های آب و هوایی یک منطقه، خیلی گویا هستند و می توانند به من کمک کنند و راهنمای من باشند، آنها شامل نکاتی از شهر وجود شخص ایکس هستند، نکاتی که لحاظ کردن آن ها- هرچند دیر- مرا از گیر افتادن در کوچه های بن بست وجود او و زاغه های تاریک و گل آلود آن در امان می دارد. اما این همه تمهید وقتی سر و کله فرد سومی پیدا می شود که از شخص ایکس رفتاری جانبدارانه دارد، یک

برچسب: نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 14:13

پل اول را که رد کردیم، انگار به ته قیف رسیده باشیم، با انبوه ماشین هایی روبرو شدیم که با کلافگی پشت هم ردیف بودند، کله دخترکی از ماشین کنار دستیمان، بیرون بود و بی انکه پلک بزند، دستهای راننده ماشین ما را همراهی می کرد که در آن راه بندان یک کیلویی نارنگی را بلعید و با آسودگی خاطر تمام آشغالهایش را از شیشه ماشین بیرون ریخت. اگر سابقم بود، به نام احساس مسئولیت، در آن فضای راکد که سرما بوی نارنگی به خود گرفته بود، شروع به صحبت می کردم که: آقا لااقل به خاطر این بچه آشغالهایتان را قدری دورتر توی خیابان پرت کنید. در این صورت راننده ای که من دیدم، آنقدر خودباوری بالا داشت که شک نداشتم، کم نمی آورد و در نهایت تمام تقصیرات را به گردن وضعیت اقتصادی و سیاسی می انداخت و تازه طلبکار هم می شد. با همین استدلال و چون در نهایت به صحت کارم اطمینان و اشراف نداشتم، تصمیم گرفتم سکوت کنم. سوار تاکسی بعدی شدم، غیر از من دو مسافر دیگر توی تاکسی بودند، راننده با اطمینان خاطر از ترانه ای که در فضای ماشین پخش می شد، فرمان را یه دستی گرفته بود. یک حسی به من گفت به راننده بگویم: آقا یه لطفی بکن این ترانه رو عوض

برچسب: نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 14:12

یک اتفاق غیرمنتظره اعم از خوب یا بد، مثل تعطیلی نابهنگام مدرسه به خاطر بارش برف، باعث یک جور تعطیلی شیرین و گوارا در روزمره گی های من می شود، آن موقع هاست که متوجه می شوم، چقدر آدم سخت گیری هستم. این موقع ها، مثل یک مادر عبوس اما مهربان به کودک درونم اجازه می دهم اندکی بی اصول و بی چارچوب با روز سر کند. امروز از همین روزها بود؛ به همین خاطر وقتی وارد آن میوه فروشی پر و پیمان شدم، اجازه دادم زمان به احترام من بایستد، انگار در بهشت بودم، در محاصره رنگ ها: پرتقال های شمال و جنوب یکصدا به من سلام گفتند و انارها هزاران چشمک عاشقانه به من پیشکش کردند، گلابی ها در اغما بودند، اما بااینهمه با مهربانی نگاهم می کردند. نارنگی ها با شوق سرک می کشیدند تا مرا بهتر ببینند و سیب زمینی ها خیلی خاکی به احترام به پایم بلند شدند. گل کلم پدر خانواده ترشی، در حالی که مراقب رفتار بچه هایش، سیر و خیار و به و ... بود، برایم کلاه از سر برداشت. و در نهایت من با بدرقه پسته های چادر بر سر بعد از اتمام خریدم، به خانه برگشتم در حالی که قلبم سرشار از عشق تک تک آنها بود؛ آنها که می دانستند، هیچوقت پول را با تمام کی

برچسب: میوه ها در بهشت, نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 14:12

تصادف و بلافاصله مرگ نابهنگام «ج» در پاییزی که تمام جونش پر از بوی لبو و باران بود، خیلی غیرمنتظره بود. می توانستم بفهمم در تک تک خانه کسانی که ج را می شناختند از دور یا نزدیک چه می گذرد: تلنگر مرگ آنها را ترسانده بود. آنها در خود جمع شده بودند و سرشار از دریغ و تاسف، لابد تصمیم گرفته بودند، آدمهای خوبی باشند، سخت گیری هایشان را کنار بگذارند، به موهبتی به نام زندگی فکر کنند و تف بندازند به صورت این دنیای زودگذرِ اغواگرِ بی وفا و در باب بی ارزشی همه چیزهای دنیوی لااقل برای دل خود واگویه کنند. البته اینکه تاثیر این اندوه قلبی چند روز می توانست دوام داشته باشد، از خانه به خانه و از آدم به آدم فرق می کرد، درست مثل آب باران که خاک های مختلف آن را با عمق های مختلف به خود جذب کرده و در خود نگه می دارند. من هم یکی از این آدمها بودم: من در کنار تمام دریغ هایم، اول به مادر جیم فکر کردم و عکس العمل خواهرها، برادرها و البته پدر و بچه هایش را از نظر گذراندم و با تصور سنگینی این ضربه، برایشان از خدا صبر خواستم؛ از طرفی به صرافت افتادم ببینم در رابطه با زندگی خودم، آیا آدم مغفولی هستم که مرگ مثل ماشی

برچسب: نویسنده: پویا موسوی‌پور تاريخ: شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 14:12

صفحه بندی